تبليغاتX
ققنوس

ققنوس

خداحافظی

دل تنگی

 تنها نصیب من بود

از تمام زیبایی هایت!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 18:31  توسط سپیده  | 

دوستی

آدم بزرگها ديگه فرصت شناختن هيچ چيزی رو ندارند.

 همه چيزها رو ساخته و آماده مي خرند.

ولي چون كسي نيست كه دوست بفروشه،

 آدمها ديگه دوستي ندارند

آنتوان دو سنت اگزوپری

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 6:49  توسط سپیده  | 

نوروز مبارک

باز کن پنجره ها را، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است…

همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است

باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد

خاک، جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را باور کن

مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 10:56  توسط سپیده  | 

باران

 

بزار بارون ماچت کنه

بزار بارون مثل آب چکه نقره ،رو سرت چکه کنه

بزار بارون واست لالایی بگه

بارون کنار کوره راه ها، آبگیرای راکد درست می کنه

تو ناودونا، آبگیرای روون راه میندازه

شب که میشه رو پشت بومامون لالایی های بریده بریده میگه

عاشق بارونم من

احمد شاملو- سیاه همچون اعماق آفریقای خودم 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 13:56  توسط سپیده  | 

زیستن

 

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود

چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

شاملو

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 19:2  توسط سپیده 

هوا را از من بگیر خنده ات را نه!

بخند بر شب
بر روز
بر پیچاپیچ کوچه های این جزیره
براین پسر بچه کمرو
که دوستت میدارد
اما آن هنگام که...چشم می گشایم و می بندم ,
آنگاه که پاهایم میروند و بازمی گردند
نان را، هوا را ,روشنی را، بهار را از من بگیر !!
اما خنده ات را هرگز ...

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 9:14  توسط سپیده  | 

امید

 

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست
که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی را دریاب

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 8:58  توسط سپیده  | 

زندگی

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
تو چه فکر می‌کنی؟
کدام یک درست گفته‌اند
من که فکر می‌کنم

 گل به راز زندگی اشاره کرده‌است
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن

 بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است!

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:46  توسط سپیده  | 

یادم باشد

یادم باشد حرفی نزنم كه دلی بلرزد...

خطی ننویسم كه آزار دهد کسی را

یادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....

وتنها دل ما دل نیست....

یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر ؛ و جواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم....

یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم....

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاك زیستن....

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست...

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند .....

یادم باشد ....

یادم باشد حرفی نزنم كه دلی بلرزد...

خطی ننویسم كه آزار دهد کسی را

یادم باشد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:26  توسط سپیده  | 

دعایم کنید

و سحرگاه

هنگام مناجات . . .

دمی یاد کنید  . . .

دختری را که پر از بار گناه است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:6  توسط سپیده  |